تبلیغات
پرستوی مهاجر - چهل روز گذشت
پنجشنبه 15 بهمن 1388

چهل روز گذشت

   نوشته شده توسط: حسین رمضانی    نوع مطلب :همکاران و دوستان ،

چهل روز گذشت. نه اشک‏ها در چشم دوام آوردند، نه حرف‏ها بر زبان! روایت درد، آسان نیست.

چهل روز سخت در ناباوری از دست دادن محمد علی راسخ نیا گذشت

  ما كه باغ بهارمان پژمرد                                       ما كه پای امیدمان فرسود

بی تو از سوز هجر با كه نالیم؟                           بی تو رسم محبت از كه اموزیم؟

بی تو زمستان سخت و غمبار را به كدامین بهار بشارت دهیم بی تو برقراریم اما چه ناشكیب و بی قرار

چقدر سخت و درد ناك چهل روز پی در پی امدند و رفتند روز هایی كه تو دیگر در كنارمان نبودی و تو دیگر نظاره گر طلوع و غروب خورشید  نبودی دیگر من فقط نظاره گر صندلی خالیت اینجا بودم

من بودم و دنیایی پر از اه و حسرت من بودم و درد من بودم غم و غصه من بودم بغض های بی پایان  من بودم و تنهایی من بودم ولی تو نبودی تو هم بودی اما در كنار ما نبودی دیگر روزهای بدون تو سخت و طولانی ترند

دیگر تو را برای سلام اول صبح  و خداحافظی اخر وقت نمی بینم

اكنون چگونه میتوانم برای چهلمت بر سر مزارت بیاییم

چگونه تصور كنم دیگر تو را نمی توانم ببینم

اری تو از میان ما رفتی و ما برقراریم اما چه ناشكیب و بی قرار بر قراریم


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر